اُهُی! اونی که با پراید شیشه دودی تو منطقه پردیسان قم زدی به یه بچه بی گناه و در رفتی! چی فکر کردی؟ اگه بتونی از دست قانون در بری، که بعید می دونم، با عذاب وجدانت چیکار میکنی؟ اصلا تونستی دیشب بخوابی؟ فکر نمیکنم! مگه اینکه گرگ درونت اینقدر بزرگ شده باشه که دیگه حرف آدمی زاد رو نفهمی!
بدون که دیروز یه خونواده رو عزادار کردی. اشک من سنگ دل رو هم در آوردی! حیف آدم که به تو بگن! برو بمیر از خجالت!
بابا، من عادت کرده بودم هر وقت بر می گشتم خونه، ورودی مجتمع «حمیدرضا» رو ببینم. همون بچه مدرسه ای لاغر عینکی! همونی که همیشه یه گلّه بچه دنبالش بود و با هم بازی می کردند. همونی که گاهی هم دعواش می کردم واسه شیطنت هاش. ولی چشمهای من به دیدن «حمیدرضا» عادت کرده بود. همونی که بهم قول داده بود دزد چراغ موتورم رو گیر بیاره و جایزه بگیره. اما توی حیوون نذاشتی. تو تمام یکصد و خورده ای واحد مسکونی مجتمع ما رو از دیدن حمیدرضا محروم کردی. روی سینه ی همه مون داغ چسبوندی! می فهمی چی میگم؟! نه نمیفهمی! اگه یه جُو می فهمیدی، اون بچه بیچاره رو که ده متر با ماشینت پرتش کردی و انداختیش تو جوب آب، لااقل میرسوندیش بیمارستان! شاید الآن باباش اینقدر غصه نمی خورد! بیچاره مادر مریضش!
بغض گلوم رو فشرده. اگه دست هر کدوممون بهت برسه خفه ت می کنیم! دعا کن قبل از ما به چنگ پلیس بیفتی نامرد نامسلمون!
اما شما، شما که شاید اشتباهی شایدم درست پاتون به این عزاخونه باز شد، همین جا واسه حمیدرضای ما یه فاتحه بخونید و از تهِ ته قلبتون از خدا برای پدر و مادرش طلب صبر کنید. امروز بعد از ظهر هم تشییع جنازه حمید رضاست. اگه تو منطقه پردیسان بودین بیایین. اگه هم نبودین، همون دعا و فاتحه فراموش نشه!
این پست عزا رو هم با دو آیه ای تموم می کنم که همیشه بهم روحیه میده: «فبشّر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انّا لله و إنّا إلیه راجعون»، « .. و إنّا إلی ربّنا لمنقلبون»
زهرا دو روزه تب داره. دیروز پاشو کرده بود تو یه کفش که بابا ببرم دکتر، حالم خوب نیست، سرم درد میکنه، تب دارم.
گفتم مامان بهت دوا و جوشونده میده اگه خوب نشدی میبرمت دکتر.
همش می گفت: خوب نمی شم. ببرم دکتر. پیشونیم درد میکنه.
حتی وعده چیپس و شکلات هم فایده نداشت. گفتم: تو واقعا مریضی یا دلت واسه دکتر رفتن تنگ شده؟!
اونم با صداقت گفت: دلم واسه دکتر تنگ شده.
همه خندهمون گرفت از صداقشتش. گفتم: باشه اگه حالت بهتر نشد می برمت دکتر معاینهت کنه. اما شاید آمپول هم بنویسه ها!
گفت: معاینه نه. آمپولم نه. اما ببرم دکتر!
دیروز تبش افتاد. ولی دیشب دوباره بالا گرفت. نصفه شب مجبور شدم ببرمش درمونگاه. به مامانش گفتم شما نمیخواد بیایین. خودم می برمش.
دکتر غیر از دارو براش آمپول هم نوشت. کلی باهاش صحبت کردم و سرش شیره مالیدم تا قبول کرد آمپول بزنه. درد داشت. کلی گریه کرد. حواسش رو پرت کردم به ستاره ای که تو قسمت جنوبی آسمون قم پیدا بود. گفتم ببین چقدر دوستت داره از بس دختر خوبی هستی! داره همه جا دنبالت میاد. چشمش تا دم خونه دنبال ستاره بود. دیگه گریه نمی کرد. ولی افتخار از چشمهاش می بارید. از اینکه بهش اهمیت دادم و نصف شب خودم تنها بردمش دکتر اونقدر خوشحال بود که نگو!
با غرور ماجرای دکتر و آمپول و ستاره رو برای مامانش تعریف کرد و من همهش لذّت می بردم از حرف زدنش!
این روزها خوابم به هم ریخته است. دیشب بسیار دیر خوابیدم.
صبح با صدای نماز پسر شش ساله ام بیدار شدم.
لذّتی از این نماز خواندن و از این بیدار شدن بردم که مپرس. هنوز هم مست آن حمد خواندن و سبحان الله سبحان الله گفتنش هستم.
دعایش کنید عاقبت بخیر شود.
فحش حرام است، بر منکرش لعنت. امّا بعضی وقت ها باید بدترین و رکیک ترین فحش ها را نصیب دوستت کنی تا بیدار شود، تا به ته درّه سقوط نکند.
بعضی وقتها بدخوابی از بدمستی هم چندش آورتر می شود. اینجاست که فحش از اوجب واجبات است. چون پای جان مؤمن در میان است!
حال اگر دوست مؤمنت دارد تو را با یک منجی، یک سوپرمن، یا یک معصوم دلباخته! اشتباه می گیرد و کرامتش را به ته درّه می فرستد، باید خود را ذبح کنی تا نجاتش دهی. چون کرامت مؤمن حتی از جانش هم عزیزتر است.
مجبور می شوی فحش هایی را نثارش کنی که نه در طول دوران علمی ات و نه حتی در سراسر دوران جاهلیت زندگی ات به کسی نثار نکرده ای! شاید بیدار شود و سر به راه شود.
اما گاهی دوست مذکور هم بد جور خواب است و هم بدجور مست کرده. شاید هم خود را به خواب زده است. بدخواب شده است اساسی!
برادرش در جایی منصبی داشت. چند روز پیش زنگ زده بود مشخصاتش را بگیرد تا به خرج خودش برای سفر حج ثبت نامش کند. خیلی هم قربان صدقه اش رفته بود و می گفت برادری است دیگر! می خواهم این افتخار را داشته باشم که برادر کوچک ترم را به سفر خانهی خدا بفرستم.
از حرم بر می گشتیم. در راه یک گوشمان به صحبت های خودمان بود و گوش دیگرمان جملاتی از یک روحانی را می شنید که در شبستان امام خمینی ره سخنرانی می کرد.
سخنران می گفت: واقعا دور از انصاف است که بعضی ها بنا دارند هر سال به حج بروند در حالی که دور و بر آنها پر از افراد نیازمند است. چرا در حالی که یک جوان پول ازدواج ندارد، یا مریضی به علت نداشتن پول با مرگ دست و پنجه نرم می کند، بعضی افراد باید هر سال به مکه بروند و پولشان را در جیب وهابی های شیعه کش و مسلمان کش بریزند؟
اشک در چشمانش حلقه زده بود. داشت درد دل می کرد. می گفت پول مراسم عقد را ندارد و شاید مجبور شود اتومبیلش را بفروشد. هرچند خانوادهی دختر از فروش اتومبیل منصرفش کرده بودند، ولی نمی دانست از کجا پول مراسم عقد را فراهم کند! حتی اگر بخواهد به ساده ترین شکل مراسم عقد را انجام دهد، باز کم می آورد.
خجالت می کشید به برادر بزرگترش بگوید پولی که می خواهد برای سفر حج سرمایه گذاری کند، لااقل به او قرض بدهد تا بتواند هرچه زودتر ازدواج کند. می دانست زیر بار نخواهد رفت!
از حرم آمدیم بیرون. تا برسیم خانه، همه اش فکرم درگیر این بد سلیقگی برادرانه بود!
به یاد استاد قرآن، مرحوم محمد مهدی رجایی
معمولاً هروقت شهرستان می رفتم و به مسجد ... سری می زدم، بعد از نماز جماعت می دیدمش. در واقع، تعجب می کردم اگر در صف نماز جماعت نبود. اگر نمی آمد، آرام و قرار نداشتم و سراغش را از دوستان، بخصوص آقا حسین، پسرش می گرفتم.
همین یکی دو سال پیش بود که یک بار بعد از نماز دیدمش. گمانم پرسید: قم چطور است؟ یا پرسید: در درسهایت پیشرفت داری؟ و من بدون معطلی جواب دادم: قم خوب است، ولی همه چیز را از قبلا شما آموخته ام.
تعارف نمی کردم. درست است که ادبیات عرب و فقه و اصول و فلسفه و کلام و تفسیر و... را در قم آموخته ام. ولی الفبای دین را، بهتر بگویم، دیانتم را از استاد مرحوم «محمد مهدی رجایی» یاد گرفتم.
مردی که با نگاه اوّل، زمانی که تازه پا به مرحله راهنمایی گذاشته بودم، عاشقش شدم. بعد از آن، وقتی پا به دارالقرآن گذاشتم، شیفتهی درس تفسیرش شدم. نمی توانستم یک جلسه از درسش را از دست بدهم. بعدها فهمیدم، تفسیر نمونه می گفت. ولی چنان جذاب و چنان با اعتقاد، که در دل می نشست. می توانم قسم بخورم که جمله ای را نمی گفت مگر این که به آن اعتقاد داشت. توصیه ای نمی کرد، مگر این که به آن عمل کرده بود.
وقتی از سنن النبی، اخلاق پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله) را بازگو می کرد، وقتی از نورانیت نماز شب خوانها می گفت، و زمانی که در باب تقوا و عفّت و چشم بستن از نامحرم برایمان سخن می راند، همه را در صورت نورانیش می دیدیم و باورمان می شد که می توان به دین خدا، آنگونه که هست، عمل کرد.
بعدها وقتی سال دوم دبیرستان ایشان معاون مدرسه شد و آقای احمدیان، که هر دو از بچه های جبهه بودند، مدیر مدرسه شد، در پوست خود نمی گنجیدم. انصافا طعم مدیریت عالی این دو بزرگوار هنوز که هنوز است کامم را شیرین می کند. تحوّل فرهنگی و علمی که این دو عزیز در دبیرستان مان ایجاد کردند، قابل توصیف نیست. بخصوص بعد از اتمام مسؤولیت مدیر و معاون کذایی سالهای قبل که سال اوّل دبیرستان را به کام من و شاید خیلی های دیگر تلخ کردند.
هیچگاه حرص و ولعی را که برای اصلاح وضع دانش آموزان داشت، دلسوزی را که نسبت به وضعیت تحصیلی و اخلاقی آنها نشان می داد و پیگیری های مدام برای رفع مشکلات آنها را فراموش نمی کنم.
هیچگاه خاطرهی اوّلین سفر زیارتی مشهد مقدس را فراموش نمی کنم. اردویی که از طرف دارالقرآن برگزار شده بود و آقای رجایی هم همراهمان بود. آداب زیارت، برتری شعور نسبت به شور، مواظبت بر رعایت حقوق دیگر زائران و پرهیز از حقّ الناس، همه و همه را اولین بار از ایشان فراگرفتیم. آنگاه که برای نخستین بار در صحن آزادی، پیش پای امام رؤوف نشاندمان و یادمان داد که چگونه برخلاف تصوّر غلط مردم، امام علیه السلام را با ادب و احترام آمیخته به شعور و اعتقاد زیارت کنیم. یادم نمی رود که در اولین زیارت، برخلاف اصرار مردم بر دست کشیدن به ضریح مطهّر حضرتش، حتی یک بار هم به خود اجازه ندادم به ضریح نزدیک شوم؛ مبادا حقّ الناسی اتفاق بیفتد و ثواب زیارتمان هدر رود!
هیچگاه فراموش نمی کنم آن شادی را که از دیدنش و معانقه و احوالپرسی اش به دست می آوردم.
...
اما این بار، وقتی از سفر زاهدان به قم برگشتم، پیامکی تا چند روز متحوّلم کرد: «مراسم تشییع پیکر معلم دلسوز مرحوم محمد مهدی رجایی ... فردا صبح ...».
این بار که به ... رفتم، بجای مسجدالزهرا، در گلستان زهرا به دنبال استادم گشتم. استادی که شاید مقامش از همکار، یار و رفیق شهیدش، معلمِ شهید ... سلیمیان کمتر نباشد. و حیف و صد حیف که این چند روز هیچگاه فرصت نیافتم قبرش را تنها بیابم و سیر برایش گریه کنم و درد دلم را بگویم.
نمی دانم چه شد که قلبش در شهرمان کامل نگرفت و صبر کرد تا به حرم امن امام رؤوف برسد و آنجا بگیرد و راهی دیار باقی کندش! نمی دانم در آخرین سفرش به امام مهربانمان چه گفت که همانجا روحش ماندگار شد؟ نمی دانم چه شد که به این زودی از دست دادیمش!
ولی،
این را شنیدم که بستگان دور و نزدیکش شب اوّل قبر بر سر مزارش به قرآن خوانی و دعا مشغول بوده اند.
و این را هم شنیدم که فرزند متوفّی یکی از مؤمنین به خواب پدرش آمده بود و پرسیده بود: «این آقای رجایی کیست که اهل قبور آرزوی ملاقاتش را دارند؟»
و شنیدم که «وقتی در این دنیای فانی بود، چقدر نسبت به خانواده اش ملاطفت و همراهی داشت.»
هفتهی گذشته که به مشهد الرضا مشرّف شدم، نائب الزیاره اش بودم. شاید روز قیامت، مرا هم به بهانهی این تحفه، شفاعت کند.
این ها را نوشتم، تا نام این مرد بزرگ را در این دفتر زنده نگه دارم و قسمتی هرچند ناقابل، از دینم را به ایشان ادا کرده باشم.
و نوشتم تا هرکسی که گذرش به اینجا افتاد، فاتحه ای نثار روح پاک استاد «محمد مهدی رجایی» کند.
فردا عصر از قم به زاهدان می رویم. این اولین باری است که این مسیر را با قطار می روم. لابد تجربه خوبی خواهد بود. همیشه، چه با اتوبوس و چه با سواری، کرمان به بعد را در تاریکی گذرانده ام. مسیر بازگشت را هم معمولا آنقدر خسته یا افسرده از بیچارگی های مردم آن سرزمین بوده ام که حوصله نگاه کردن به مناظر اطراف را نداشته ام.
اما امسال، همراه با خانواده، مناظر این مسیر را در روز به تماشا خواهیم نشست. کویر یزد، نخلستان های استوار بم و درختان گز در مسیر استان س.ب تا خود زاهدان، دیدن دارد.
امیدوارم حسرت دیدن کهکشان راه شیری در فاصله ی کاشان تا یزد به دلم نماند. چیزی که هر چند سال فقط یک بار تجربه کرده ام و هرگاه یادش می افتم فقط می توانم یک سبحان الله العظیم بگویم.
دو سال پیش، وقت بازگشت از زاهدان سفرنامه ای نوشتم که مپرس! دلم برای مردم این استان خیلی گرفته بود. از مظلومیتشان نوشتم؛ از بدبختیشان، از بیکاری، از نا امنی، و از اختلافی که دشمنان در دل شیعه و سنی این مرز و بوم انداخته اند؛ و از مشکلاتی که گویا برای مردم این استان، تمام شدنی نیست. غرورم اجازه نداد، و گرنه برای هر خطّش دو مَنِ اصفهان اشک می ریختم! ...
ما ان شاء الله، یک هفته مهمان مردم مهربان این استانیم.
بدتر از این نمی شود؛ دعوتت کرده اند کربلا.
و تو...
هزار، بلکه هزار و صد مشکل حل نشده داری.
هزار و صد سنگ جلو راهت را گرفته است.
آیا طلبیده اند تو را؟
حیرانم. نمی دانم تماس بگیرم یا نه؟
از یک طرف صحبت های دیروز او را بسیار دگرگون کرد.
از طرف دیگر می خواهم تسلّیش بدهم. اما می دانم که وقتی صدایم را بشنود حتما دوباره یاد بحث دیروز و به تبع، یاد گذشته هایش خواهد افتاد. دوباره نمی توانم اشک ریختن و ناراحت شدنش را تحمل کنم.
اگر اصفهان بودم، حتما می رفتم محلّ کارش و آرامش می کردم. البته اگر تلاش های من مؤثر می افتاد! ولی اینجا که هستم، نمی دانم چه حالی دارد. کاری هم از دستم بر نمی آید. لیست مخاطبان موبایل را باز می کنم. روی اسمش کلیک می کنم. قبل از این که زنگ بخورد قطع می کنم.
یکی دو بار دل را زدم به دریا و تماس گرفتم. اما جواب نمی دهد. آیا تماس نگیرم بهتر است؟ شاید حتی از اسمم هم فراری است! شاید تعارف می کند وقتی «داداشی» صدایم می زند. شاید با زبان بی زبانی می خواهد بگوید: دست از سرم بردار!
هر چه هست، می دانم که دلش را شکستم، با این دل سنگم!
-----------------
تقدیم به: ن
باجناق محترم راهی سفر حج بودند. آمده بودند خداحافظی و البته گذاشتن بچه هایشان پیش خالهی محترم.
دور هم نشسته بودیم و از هر دری سخنی می گفتیم. جمعمان جمع بود. ناگهان گفتم: ما سوغاتی هم می خواهیم. همه چشمها گرد شده بود. کسی انتظار این گونه گفتن را از من نداشت. شاید از بس جدی بودم!
گفتم: نظر خانواده را نمی دانم. ولی بهترین سوغاتی که می توانید برای من بیاورید این است که آنجا دعایم کنید. خواهشمندم چیز دیگری نیاورید. دوست ندارم بخاطر من پول در جیب این وهابی های قاتل حرامخور(1) برود. خدا را گواه می گیرم که چیزی جز شنیدن این که آنجا برایم دعا کرده اید، خوشحالم نمی کند.
همه ساکت شدند. ناگهان خواهر خانم محترم فرمودند: البته ما هم حواسمان هست؛ سعی می کنیم کمترین مقدار را خرید کنیم.
هر چند خیلی چشمم آب نمی خورد که کم خرید کنند. ولی خوشحالم که حرفم را زدم.
-----------------------------
1. در جایی خواندم که در بازار عربستان کالاهایی نامرغوب به اسم کالای مرغوب به زوار ایران فروخته می شود. مدعیان حفاظت از کتاب الله، حتی در اندازه گرفتن پارچه هم کم فروشی می کنند و پارچه ها را بجای واحد یک متری، با واحد یارد که حدود 90 سانتیمتر است، اندازه می گیرند. (ویل للمطففین)
لیست همه یادداشت های میم سین