سفارش تبلیغ
صبا
نوشت گاه میم سین

آیا شما هم وقت کم می آورید؟

چهارشنبه 91 فروردین 23 ساعت 10:16 عصر


تابستان بود و درسهای حوزه تعطیل بود. ولی ما یک دوره متمرکز آموزش زبان عربی داشتیم. درسها بسیار فشرده بود. هر روز بجز جمعه ها از ساعت هشت صبح تا ظهر کلاس داشتیم. بعد از ظهر هم می بایست برای جلسات عصرانه که اجرای آن به عهده ما بود آماده می شدیم. دانش پژوهان چند گروه شده بودند و هر روز یک گروه مسؤولیت اداره جلسات را، که به «حفلات یومیة» معروف بود، به عهد داشت. از تولید محتوا در قالب سخنرانی و تئاتر و مسابقه گرفته تا تهیه پوستر و وسائل انجام جلسات باید انجام می شد.

در کنار این، می بایست تکالیف دروس فردا را نیز آماده می کردیم. همچنین دو سه تا نشریه به زبان عربی داشتیم که در طول سال به صورت هفتگی منتشر می شد. اما در طول دوره موظف بودیم هر روز آنرا به روز کنیم. از این جهت نیز در طول هفته فشار زیادی روی دوش دانش پژوهان بود. پنج شنبه ها هم بجای برنامه عصرانه، امتحان هفتگی داشتیم. و البته جمعه روز استراحت مطلق گردش و اردو و آزادی صحبت کردن به غیر زبان عربی فصیح بود. یعنی به هر زبان دنیا که می خواستیم می توانستیم صحبت کنیم.

دوره سختی ها، تلخی ها و البته شیرینی های خاصّ خودش را داشت. در کنار همه اینها حضور دائمی اساتید عرب زبان نعمت بزرگی بود که هم بار علمی کلاس را دو چندان کرده بودند و هم با صمیمیت و صفایی که داشتند کمک کار دوستان بخصوص در اجرای جلسات روزانه و انجام کارهای نشریه ها بودند.

با یکی از این اساتید که اتفاقا تسلّط خوبی به زبان فارسی هم داشت، بسیار صمیمی شده بودیم. البته نه به زبان فارسی، چون صحبت کردن به فارسی در طول دوره مطلقا ممنوع بود. این استاد در طول دوره کلاس های متعددی برعهده داشت. علاوه بر آن وظایف بعد از کلاس از جمله راهنمایی کردن دوستان برای انجام بهتر حفلات روزانه و تصحیح متون و ... نیز بر دوشش سنگینی می کرد.
برنامه به گونه ای سنگین بود که بسیار اتفاق می افتاد تا نیمه شب بیدار بودیم و مشغول مطالعه و نوشتن و آماده کردن جزوه و متن سخنرانی و ... . با این همه به وفور دچار کمبود وقت بودیم. گاهی تکالیف کامل نمی شد و مجبور می شدیم فردا سر کلاس و در محضر استاد مخفیانه آنرا کامل کنیم. خلاصه، دوره ی سخت و در عین حال شیرینی بود.

اما این استاد مهربان ما، که بسیار هم سخت گیر بود و به هیچ وجه نمی شد از زیر بار تکالیف کلاسش فرار کرد، همیشه زود می خوابید و زود بیدار می شد و منظم بود. کار تدریس و پرسش کلاسی و امتحانش هم به راه بود. در کلّ فشار کار روی ایشان هم زیاد بود. ولی هیچ وقت ایشان را خسته ندیدیم. هیچ وقت هم نشد که تعهداتش به تأخیر بیفتد.

تعجبمان زیاد شده بود. یک بار دل را به دریا زدم و پرسیدم: «استاد، برنامه کاری شما کمتر و سبک تر از برنامه ما نیست. ولی ما خیلی خسته می شویم. عصر که می شود خستگی از سر و چهره دوستان می بارد. فشار دوره همه را اذیت می کند. بعضی وقتها هم نمی رسیم تمام تکالیف را انجام دهیم. ولی هیچ وقت شما خسته نمی شوید. به همه کارهایتان هم می رسید. نکند خدا به شما بیش از 24 ساعت داده است؟

ایشان به این سؤال پاسخی دادند که برای همیشه در ذهنم باقی ماند. پاسخ این بود: «من هم مثل شما روزانه 24 ساعت وقت دارم. ولی من هم به تکالیف و درس و بحثم می رسم و هم به استراحت و تفریحم. فرق من با شما در این است که *من نظم دارم ولی شما ندارید.*»



  • کلمات کلیدی : شخصی، نظم
  • نویسنده : میم سین | نظر شما [ نظر]


    لیست همه یادداشت های میم سین

    تناقض رفتاری و اعتقادی داعش
    بررسی روایات بشارت خروج ماه صفر
    از بصیرت سیاسی تا بینش احساسی!
    انتخاب من
    صالح مقبول
    رابطه ی عدالت و پیشرفت، رویکردها و نقدها
    موعظه ای برای شیعیان
    ای دوست عزیزم!
    خشونت علیه زنان یا ستم علیه آنان
    کوه
    معلم باید شعور داشته باشد
    تجربهی فقهی ـ feqh experience
    روزی در قم، روزگاری برای من
    خودمان می بَریم
    اختلافات فرهنگی را جدّی بگیریم
    [همه عناوین(64)]