سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
نوشت گاه میم سین

بحث خارج حجاب اجباری!

دوشنبه 90 اسفند 8 ساعت 3:46 عصر

این روزها من و دوستم با هم به کلاس درس خارج می رویم؛
در راه، با هم بحث های علمی می کنیم؛ من راننده ام و او طرف شاگرد نشسته. گاهی یکی دو تا طلبه هم صندلی عقب همراهیمان می کنند.
بحث این چند روزمان جواز یا وجوب «اجبار حکومت به حجاب» یا همان بحث «حجاب اجباری»(1) است.
من، مخالف مقیّدم و او موافق مطلق!
تفصیلش فعلاً بماند.


---------------------------------------------
1) برای جلوگیری از هر گونه سوء تفاهم لازم دیدم این پانوشت را اضافه کنم:
وجوب حجاب از ضروریات دین مبین اسلام است و هیچکدام از فقها در اصل آن اختلاف نظر ندارند. بحث هایی هم که از قدیم بوده و اخیرا بعضی متفقهان به آن دامن زده اند، به تصریح خود آنها در محدوده‌ی حجاب واجب است. اما بحثی که بین ما رد و بدل می شود، مرتبط به عملکرد حکومت نسبت به این حکم الهی است. سؤال اصلی ما در بحث مذکور این است که «‌پس از قبول وجوب شرعی حجاب، آیا حکومت می تواند یا باید بانوان را به داشتن حجاب کامل اجبار کند یا خیر؟» بدیهی است، خود این سؤال از دو سؤال مجزا تشکیل شده که تفاوت آن دو برای اهل فن روشن است.



نویسنده : میم سین | نظر شما [ نظر]

زندگی خوب، طلاق خوب

دوشنبه 90 بهمن 24 ساعت 10:34 عصر

بعد از گرفتن مدرک کارشناسی در یکی از رشته های فنی به حوزه آمده بود. در ایام طلبگی خیلی با هم دوست بودیم. چند مسافرت همراهش بودم. شخصیت آرامی داشت. بسیار به مستحبات بخصوص نماز اوّل وقت مقیّد بود. دروس طلبگی را هم با اشتیاق مطالعه و مباحثه می کرد. در چند سالی که هم کلاس بودیم، جزو بهترین ها بود.
همیشه در مشکلات از راهنمایی هایش استفاده می کردم. کلاً برای من و دیگر اعضای حلقه‌ی دوستی که داشتیم مثل یک برادر بزرگتر بود. حتی بعد ها که متأهل شد نیز رابطه مان استوار بود. هرچند با متأهل شدن هر کدام از دوستان، این حلقه سست تر و سست تر می شد.

بعد از وارد شدن به مرحله سطح، نسبتاً ارتباطمان حفظ شد. در کنار این، رابطه خانوادگی هم داشتیم. علارغم اختلاف سطح زندگی که با آنها داشتیم، هر دو خانواده از رفت و آمد راضی بودیم. به نظرمان خانواده‌ی معقولی بودند و رفت و آمد با آنها برایمان آرامش آور بود. آنها نیز از نحوه‌ی معاشرت ما احساس رضایت می کردند. هرچند ما خود را در سطحی فرودست می دیدیم و هم از تجربه‌ی زندگی آنها و هم از عقلانیت بیشتری که داشتند استفاده می کردیم.

به تدریج اما مشغله‌ی درسی مرحله سطح حوزه، ارتباطمان را کم رنگ کرد. این، خصوصیت مرحله سطح است که دوستی های استوار را نااستوار می کند و به دوستی های نااستوار پایان می دهد. کنش ها بیش‌تر از جانب ما بود و همین باعث شد که «رفت» های بدون «آمد» نیز کم کم تمام شود.
دیگر هر از چند گاهی با پیامک یا تماس تلفنی احوال همدیگر را می پرسیدیم. گاهی هم در جلسات فارغ التحصیلان یا محافل خانوادگی که به یک مناسبت برگزار می شد همدیگر را می دیدیم تا این که ارتباط من و این دوست چند ساله، در پایان دوره ده ساله‌ی سطح و مقدمات به سالی یک یا دو بار رسید.

همسرم اصرار داشت که ارتباط مان را حفظ کنیم؛ چون خانواده‌ی معتدلی هستند. ولی بشدّت معتقد بودم که رابطه یک سویه محکوم به شکست است. این شد که تنها ارتباط خانوادگی ما خلاصه شد در احوالپرسی تلفنی سالیانه من از دوستم و تماس تلفنی همسرم با همسر ایشان، و البته این که گاهی به تصادف، همدیگر را در محلّ درس می دیدیم!

امسال همسرم به رسم هر سال، به خانه‌شان تماس گرفت. ولی بعد از چند بار موفق به مکالمه نشد. هربار دختر بچه شش هفت ساله شان گوشی را بر می داشت و می گفت: «مامانم رفته مسافرت» و در جواب این سؤال که کی برمی گردد فقط می گفت: «نمی دونم!»

شستش خبردار شده بود که اتفاق بدی افتاده، ولی نمی دانست چه شده! در طول یک ماه چند بار تماس گرفت و هربار متعجّب تر از دفعه‌ی قبل و ناامیدتر از گذشته می شد. تا این که یک بار یک خانم غریبه، که بعد فهمیدیم مادر رفیقم است، گوشی را از دست دختر بچه گرفت و فقط یک جمله گفت: «از هم جدا شده اند.» و سریع قطع کرد.

وقتی این را از همسرم شنیدم، مبهوت شدم و نتوانستم سخنی بگویم. نگاهی به چهره اش انداختم. او هم بهتر از من نبود. شوکه شده بودیم. این سؤال مهم رهایمان نمی کرد که چگونه ممکن است کار چنین خانواده ای به طلاق بکشد؟ خانواده ای که دو طرف، کاملا متخلّق و با شخصیت هستند و در ظاهر مشکلی با همدیگر ندارند! علاوه بر اینکه از پختگی و عقلانیت کافی نیز برخوردارند.

بعدًا به واسطه‌ی یکی از دوستان که رابطه صمیمی تری با آنها داشت، جویای مسأله شدم. کار از کار گذشته بود. یک سال تمام از این مشاور به آن مشاور و از این مرکز به آن مرکز رفته بودند، بلکه بتوانند راهی پیدا کنند که خانواده شان از هم نپاشد. دوستم متقاعدم کرد که در این مسأله کاملا معقول عمل کرده اند و هیچ راهی نبوده که نرفته باشند. هم ایشان و هم اساتیدی که داشته ایم، مستقیم در مسأله‌ی آنها دخالت کرده اند و سنگ تمام گذاشته اند. ولی بعد از یک سال، تنها نتیجه ای که گرفته بودند این بود که «جدا شوند.»

جویای احوال بعد از طلاق شان شدم. گفت مدام از هر دو طرف خبر می گیرد و اینکه، هر دو آرام تر از قبلند. نهایت چیزی که دستگیرم شد، این بود که برخی اختلافات جزئی از ابتدای زندگی آنها را می آزرده، که شاید اگر از ابتدا به حلّ آن اقدام جدی می کردند، کارشان به اینجا نمی کشید.

اکنون تنها آرزویم این است که فاصله‌ی طلاق بین آنها، به همراه دلبستگی شدیدی که به دختر بچه مدرسه ای شان دارند، بتواند دوباره آنها را به هم برساند. امیدوارم هر دو بعد از طی یک دوره آرامش پس از طلاق، بتوانند راهی برای جبران گذشته پیدا کنند.

و البته از جهتی خوشحالم که از بین طلاق هایی که در جریان آنها بوده ام، این مورد، معقول ترین طلاقی بود که اتفاق افتاد. زیرا هرچند یک خانواده را از هم پاشید، ولی آثار تخریبی آن به نهایت تقلیل پیدا کرده است و منجر به تنش و جنجال بین خانواده های بزرگتر و بستگان دو طرف نشده است. نکته جالب قضیه اینجاست که تا اینجا از طوفان طلاق، فقط نسیمی متوجه کودکشان شده بود. طفلک بالکل از قضیه بی خبر بود. نه دعوایی فهمیده بود و نه نزاعی و نه طلاقی!

در نهایت به این نتیجه می رسم که «گاهی طلاق بهترین راه است.» و اینکه در صورت ناگزیری از طلاق همواره باید به دنبال «طلاق خوب» بود. طلاقی که معمولا در جامعه ما اتفاق نمی افتد!


--------------------------------
پ.ن: 26 بهمن، نشست سالانه‌ی دفتر مطالعات و تحقیقات زنان با عنوان «طلاق در ایران» برگزار می شود. با توجه به جلسات ابتدایی که داشته ایم، امیدوارم این نشست فتح بابی شود برای حلّ مشکل طلاق در ایران و اصلاح رویه نابهنجار طلاق امروزی جامعه ایرانی.



  • کلمات کلیدی : شخصی، زن و خانواده، طلاق
  • نویسنده : میم سین | نظر شما [ نظر]

    امامان جماعت و دغدغه های حل نشده

    دوشنبه 90 بهمن 10 ساعت 10:48 عصر

    مدّتهاست که نماز جماعت دغدغه‌ی روز و شبم شده است. در سفر و حضر هرجا نماز جماعتی به پا می شود دو دغدغه‌ی مهم بی امانم می کند:
    اول اینکه آیا این امام جماعت عدالت دارد یا خیر؟ مشکل برای امثال بنده از دو جهت وجود دارد. اوّل این که مقلّد برخی مراجع محترم هستیم که احراز عدالت را شرط صحت اقتدا می دانند. این برای من که همه را به کیش خود می دانم! کار را خیلی دشوار تر می کند! هرچند بعضی جاها را با توجه به برخی قیود ذکر شده در استفتاءات و کتابهای کمک رساله ای! زیر سبیلی رد کرده ام و همچنان رد می کنم.

    مشکل دوم مهم تر است. متأسفانه بیشتر روحانیانی که با آنها برخورد کرده ام مشکل جدی در ادای حروف عربی دارند. این مشکل در شهرستان ها بیشتر است.

    هرچند برخی مراجع بزرگوار در بحث مخارج حروف کار را آسان کرده اند، ولی در بحث نماز جماعت، باید چند نکته لحاظ شود:
    اول این که حمد و سوره ای که غلط تلفظ شود، برای بسیاری از اقتدا کنندگان درد سر ساز است. بسیاری از مراجع تأکید بر صحّت تلفظ حروف دارند.
    دوم این که، نماز تابلوی عبودیت خداست. اگر توصیه به پوشیدن بهترین لباسها و عطر و زینت و همچنین قرائت به الحان عرب توصیه شده و مستحب است، چرا برای تلفظ حروف، به حدّ اقل ها بسنده کنیم و صرفا به استناد یک فتوا زحمت زیباسازی (تجوید) تلفظ عربی قرآن و نماز را از خود دریغ داریم؟! آیا زیباتر نیست که وقتی با خالق جهانیان، آن هم با زبانی خاصّ، به راز و نیاز می نشینیم، به گونه ای صحبت کنیم که زیبایی های آن زبان هم در کلاممان آشکار باشد؟

    و اما سومین نکته: نماز جماعت یکی از بارزترین تابلوهای روحانیت است. اگر این تابلو مخدوش باشد، وجاهت روحانیون در بسیاری موارد دیگر نیز مخدوش می شود. این را هم حساب کنید که امروزه بسیاری از مسلمانان عرب زبان که به کشور ما مسافرت می کنند، پای شان به نمازهای جماعت، بخصوص در شهرهای مذهبی مثل قم و مشهد باز می شود. بسیاری از آنها را دیده ام که ترجیح می دهند نمازشان را از همان اول، فرادا بخوانند تا این که مجبور شوند بعداً تکرار کنند.

    همچنین شهرهای بزرگ، بخصوص شهرهای مذهبی ما مملو از برادران و خواهران غیر ایرانی است که یا اصالتاً عرب زبان هستند و یا به نحوی با زبان عربی بیش از ما آشنایی دارند. به نظرم این، نیز وجهه روحانیون شیعه ایرانی را زیر سؤال می برد. فکرش را بکنید چه احساس بدی به من دست می داد وقتی از بعضی برادران عرب زبان ساکن قم می شنیدم که در نماز جمعه قم، تنها به این دلیل شرکت نمی کنند که فلان آیت الله نمازش را غلط می خواند! بعضی نیز فقط وقتی فلان آقا امامت جمعه را به عهده داشت شرکت می کردند.

    هرچند در سالهای اخیر، حوزه علمیه قم از جهاتی تلاش کرده این مشکل را حل کند (1)، ولی رهایی از این دشوار، تدبیر بیشتری می طلبد. شاید اگر من کاره ای بودم، حکم می کردم که روحانیونی که به هر شکل با بحث نماز جماعت مرتبطند، مثل روحانیون مبلغ و امامان جمعه و جماعت، سالی یک بار تست صحّت نماز بدهند؛ آن هم فقط زیر نظر اساتید تجوید قرآن. عقیده‌ی شخصیم این است که این تست حتی از تست سلامت بهداشت که برخی مشاغل مثل نانوایان انجام می دهند مهم تر است! دست کم مشکل افرادی مثل من را تا حدودی حل می کند!

    شاید بپرسید اگر یک روحانی یک بار این تست را داد، صحت نمازش مشخص می شود. تکرار امتحان چه وجهی دارد؟ پاسخ این است که عموم روحانیون ما چون با جوّ عربی مأنوس نیستند و همچنان در فضای زبانهای دیگری مثل فارسی و ترکی تکلّم می کنند، بعد از مدّتی قواعد تلفظ را فراموش می کنند. برای همین، فکر می کنم امتحان تلفظ از ضروریات کار طلبگی است. کوچک و بزرگ هم ندارد. برای خود بنده بارها و بارها پیش آمده که پشت سر یک آیت الله مجتهد مسلّم یا یک روحانی عالی مقام نماز خوانده ام ولی مجبور شده ام نمازم را دوباره بخوانم!

    حدّ اقل به طلبه ها و روحانیونی که این مطلب را می خوانند پیشنهاد می کنم خودشان زحمت بکشند و سالی یک بار نزد یک قاری قرآن بروند تلفظ حروفشان را تصحیح کنند. گمان نمی کنم این کار از تست سلامت سالانه‌ی دندان یا فشار خون و این چیزها گران تر یا وقت گیر تر باشد!

    پ.ن: دغدغه‌ی نشر این سخن وقتی برایم تشدید شد که در یک مصاحبه مجبور شدم جلو آقای ممتحن حمد و سوره بخوانم. وقتی به عبارت «ولاالضآلّین» رسیدم ایشان به ضاد بنده اعتراض کردند و مجبور شدم برایشان توضیح دهم که ضاد عربی غیر از ضاد فارسی است!! و علاوه به نزدیکی به حرف دال (دال مفخّم) از صفاتی چون استعلا و استطاله هم برخوردار است! هرچند جناب ممتحن، در جواب بنده فقط این روایت را از پیامبر اسلام (صلّی الله علیه و آله) خواندند که: «أنا افصح من نطق بالضاد» و من دست کم از ترس این که مردود نشوم، یا شرم از بزرگواری ممتحن نتوانستم اعتراض کنم که ایشان چگونه از این روایت برای ردّ عرایض بنده استفاده کرده اند؟!


    ---------------------
    1. در حوزه علمیه علاوه بر قرار دادن درس آموزش روانخوانی و تجوید قرآن در سطوح مقدمات، در چند مرحله امتحان صحت قرائت نیز انجام می شود. یکی برای روحانیونی است که قصد تشکیل پرونده تبلیغی در مراکزی مثل دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم را دارند. دیگری برای دادن مجوّز لباس روحانیت در واحد تهذیب حوزه. ولی مشکل اینجاست که ممتحنین در این بخش خود کارشناس نیستند و بعضی از کسانی که باید نمره مردودی بگیرند، در این بخش پذیرفته می شوند.



  • کلمات کلیدی : شخصی، حوزه و روحانیت
  • نویسنده : میم سین | نظر شما [ نظر]

    دخترانه

    چهارشنبه 90 بهمن 5 ساعت 1:19 عصر

    زهرا دو روزه تب داره. دیروز پاشو کرده بود تو یه کفش که بابا ببرم دکتر، حالم خوب نیست، سرم درد می‌کنه، تب دارم.
    گفتم مامان بهت دوا و جوشونده میده اگه خوب نشدی میبرمت دکتر.
    همش می گفت: خوب نمی شم. ببرم دکتر. پیشونیم درد میکنه.

    حتی وعده چیپس و شکلات هم فایده نداشت. گفتم: تو واقعا مریضی یا دلت واسه دکتر رفتن تنگ شده؟!
    اونم با صداقت گفت: دلم واسه دکتر تنگ شده.
    همه خنده‌مون گرفت از صداقشتش. گفتم: باشه اگه حالت بهتر نشد می برمت دکتر معاینه‌ت کنه. اما شاید آمپول هم بنویسه ها!
    گفت: معاینه نه. آمپولم نه. اما ببرم دکتر!
    دیروز تبش افتاد. ولی دیشب دوباره بالا گرفت. نصفه شب مجبور شدم ببرمش درمونگاه. به مامانش گفتم شما نمیخواد بیایین. خودم می برمش.

    دکتر غیر از دارو براش آمپول هم نوشت. کلی باهاش صحبت کردم و سرش شیره مالیدم تا قبول کرد آمپول بزنه. درد داشت. کلی گریه کرد. حواسش رو پرت کردم به ستاره ای که تو قسمت جنوبی آسمون قم پیدا بود. گفتم ببین چقدر دوستت داره از بس دختر خوبی هستی! داره همه جا دنبالت میاد. چشمش تا دم خونه دنبال ستاره بود. دیگه گریه نمی کرد. ولی افتخار از چشمهاش می بارید. از این‌که بهش اهمیت دادم و نصف شب خودم تنها بردمش دکتر اونقدر خوشحال بود که نگو!
    با غرور ماجرای دکتر و آمپول و ستاره رو برای مامانش تعریف کرد و من همه‌ش لذّت می بردم از حرف زدنش!



  • کلمات کلیدی : شخصی، دخترانه
  • نویسنده : میم سین | نظر شما [ نظر]

    دیشب سومین نشست اندیشه های راهبردی را با موضوع «زن و خانواده» در خدمت رهبر انقلاب بودیم. بحث درباره محتوای جلسه را به مجالی دیگر می سپارم و اینجا به حاشیه هایی کاملا شخصی از جلسه بسنده می کنم:

    * جلسه چهار ساعت طول کشید. منِ جوان هر سه چهار دقیقه یک بار باید این پا آن پا می شدم تا خسته نشوم و بدنم کرخ نشود. اما واقعا مرد می خواهد که چهار ساعت تمام، بدون حرکت جلو دوربین های فیلم برداری بنشیند، خوابش که نبرد هیچ، خمیاز هم نکشد؛ حتی احساس رنجش و خستگی هم در صورتش دیده نشود. کمر درد و پیری و خستگی کار به کنار!

    * برای سخنرانی آخر چنین جلسه‌ی طولانی باید هنرمند بود تا حضار خسته نشوند، تازه به وجد هم بیایند. (1)
    * دوستی می گفت، چهره‌ی رهبر با این چیزی که در رسانه ها می بینیم متفاوت است. آقا چیز دیگری است. حرف دوستم را رد نکردم. ولی همواره از خودم می پرسیدم با این همه امکانات تصویر برداری مجهز، چنین چیزی مگر می تواند درست باشد؟! لابد دوستم جَوگیر شده، دارد غلو می کند. دیشب که لحظه ای پس از اتمام نشست توانستم دست آقا را ببوسم و یکی دو جمله را با ایشان رد و بدل کنم، به گفته‌ی دوستم ایمان آوردم. آقا با آن چه در تصاویر دیده ام متفاوت است. نورانیت چهره‌ی ایشان به کنار!

    * پنج دانگ حواسم به محتوای جلسه بود، ولی با همان یک دانگ باقی مانده، هر از گاهی به آقا خیره می شدم. فقط لحظاتی توانستم آنجور که می خوام نگاهش کنم. «النظر الی وجه العالِم عبادة»

    * انتظار نداشتم که رهبر در حوزه زنان تخصصی صحبت کند؛ همین گونه هم شد. ولی دیدگاهها و راهکارهای کلانی که ایشان در مقام رهبری ارائه کردند، در خور ستایش بود. معلوم بود به این حوزه اشراف خوبی دارند. امیدوارم همانگونه که بیان داشتند، نشست جرقه ای برای جوشش و خروش علمی بیشتر در این زمینه باشد و اندیشمندان این حوزه‌ی تأثیرگذار، همّت فزون تری به خرج دهند.

    * از قسمت تبادل نظر و گفتگوی جلسه اصلا خوشم نیامد. تبادل نظر و گفتگو یا باید جدی باشد و یا اصلا نباشد. این قسمت جلسه خیلی نمادین و سرد بود. هرچند بعضاً نکات خوبی هم گفته شد.

    * در جلسه به‌مان چای ایرانی دادند. واقعا خوردن داشت. جالب اینجا بود که رسم این چایخوران مخلوطی از سبک ایرانی و عراقی بود. استکان های کمر باریک و قاشق های چایخوری در کنار آن، متأثر از سبک عراقی بود.(2) چای ایرانی و قندان و قند هم چایخوران به سبک ایرانی بود.


    ----------------
    (1) ایشان در  مقام مقایسه‌ی زن و مرد در خانواده، مرد را به پوست بادام و زن را به مغز آن تشبیه کردند که در عین لطافت باعث خنده حضار شد. در جایی دیگر به مزاح، شوهر داری را به بچه داری تشبیه کردند و بیان داشتند که زحمت شوهرداری کمتر از زحمت بچه داری نیست که این هم فضای جلسه را تغییر داد.

    (2) کلاس درس خارج یکی از علمای قم که می رفتیم، همیشه قبل و بعد از کلاس چای عراقی می خوردیم. عراقی ها رسم دارند چای را در استکان کمر باریک بخورند و بجای خوردن چای با قند، شکر در آن می ریزند و به اصطلاح، چای شیرین می خورند.



    نویسنده : میم سین | نظر شما [ نظر]

    صدای نمازی شنیده ام که مپرس

    سه شنبه 90 آذر 29 ساعت 3:30 عصر

    این روزها خوابم به هم ریخته است. دیشب بسیار دیر خوابیدم.
    صبح با صدای نماز پسر شش ساله ام بیدار شدم.
    لذّتی از این نماز خواندن و از این بیدار شدن بردم که مپرس. هنوز هم مست آن حمد خواندن و سبحان الله سبحان الله گفتنش هستم.
    دعایش کنید عاقبت بخیر شود.



  • کلمات کلیدی : فرزند صالح، شخصی
  • نویسنده : میم سین | نظر شما [ نظر]

    اوجب واجبات

    دوشنبه 90 آذر 28 ساعت 4:47 عصر

    فحش حرام است، بر منکرش لعنت. امّا بعضی وقت ها باید بدترین و رکیک ترین فحش ها را نصیب دوستت کنی تا بیدار شود، تا به ته درّه سقوط نکند.
    بعضی وقتها بدخوابی از بدمستی هم چندش آورتر می شود. اینجاست که فحش از اوجب واجبات است. چون پای جان مؤمن در میان است!

    حال اگر دوست مؤمنت دارد تو را با یک منجی، یک سوپرمن، یا یک معصوم دلباخته! اشتباه می گیرد و کرامتش را به ته درّه می فرستد، باید خود را ذبح کنی تا نجاتش دهی. چون کرامت مؤمن حتی از جانش هم عزیزتر است.

    مجبور می شوی فحش هایی را نثارش کنی که نه در طول دوران علمی ات و نه حتی در سراسر دوران جاهلیت زندگی ات به کسی نثار نکرده ای! شاید بیدار شود و سر به راه شود.

    اما گاهی دوست مذکور هم بد جور خواب است و هم بدجور مست کرده. شاید هم خود را به خواب زده است. بدخواب شده است اساسی!



  • کلمات کلیدی : بدخوابی، شخصی، شطحیات
  • نویسنده : میم سین | نظر شما [ نظر]

    بد سلیقگی برادرانه

    سه شنبه 90 مهر 5 ساعت 10:36 عصر

    برادرش در جایی منصبی داشت. چند روز پیش زنگ زده بود مشخصاتش را بگیرد تا به خرج خودش برای سفر حج ثبت نامش کند. خیلی هم قربان صدقه اش رفته بود و می گفت برادری است دیگر! می خواهم این افتخار را داشته باشم که برادر کوچک ترم را به سفر خانه‌ی خدا بفرستم.

    از حرم بر می گشتیم. در راه یک گوشمان به صحبت های خودمان بود و گوش دیگرمان جملاتی از یک روحانی را می شنید که در شبستان امام خمینی ره سخنرانی می کرد.

    سخنران می گفت: واقعا دور از انصاف است که بعضی ها بنا دارند هر سال به حج بروند در حالی که دور و بر آنها پر از افراد نیازمند است. چرا در حالی که یک جوان پول ازدواج ندارد، یا مریضی به علت نداشتن پول با مرگ دست و پنجه نرم می کند، بعضی افراد باید هر سال به مکه بروند و پولشان را در جیب وهابی های شیعه کش و مسلمان کش بریزند؟

    اشک در چشمانش حلقه زده بود. داشت درد دل می کرد. می گفت پول مراسم عقد را ندارد و شاید مجبور شود اتومبیلش را بفروشد. هرچند خانواده‌ی دختر از فروش اتومبیل منصرفش کرده بودند، ولی نمی دانست از کجا پول مراسم عقد را فراهم کند! حتی اگر بخواهد به ساده ترین شکل مراسم عقد را انجام دهد، باز کم می آورد.

    خجالت می کشید به برادر بزرگترش بگوید پولی که می خواهد برای سفر حج سرمایه گذاری کند، لااقل به او قرض بدهد تا بتواند هرچه زودتر ازدواج کند. می دانست زیر بار نخواهد رفت!
    از حرم آمدیم بیرون. تا برسیم خانه، همه اش فکرم درگیر این بد سلیقگی برادرانه بود!



  • کلمات کلیدی : ازدواج، شخصی، زن و خانواده
  • نویسنده : میم سین | نظر شما [ نظر]

    به یاد استاد قرآن، مرحوم محمد مهدی رجایی

    شنبه 90 شهریور 19 ساعت 4:52 عصر

    معمولاً هروقت شهرستان می رفتم و به مسجد ... سری می زدم، بعد از نماز جماعت می دیدمش. در واقع، تعجب می کردم اگر در صف نماز جماعت نبود. اگر نمی آمد، آرام و قرار نداشتم و سراغش را از دوستان، بخصوص آقا حسین، پسرش می گرفتم.

    همین یکی دو سال پیش بود که یک بار بعد از نماز دیدمش. گمانم پرسید: قم چطور است؟ یا پرسید: در درسهایت پیشرفت داری؟ و من بدون معطلی جواب دادم: قم خوب است، ولی همه چیز را از قبلا شما آموخته ام.

    تعارف نمی کردم. درست است که ادبیات عرب و فقه و اصول و فلسفه و کلام و تفسیر و... را در قم آموخته ام. ولی الفبای دین را، بهتر بگویم، دیانتم را از استاد مرحوم «محمد مهدی رجایی» یاد گرفتم.
    مردی که با نگاه اوّل، زمانی که تازه پا به مرحله راهنمایی گذاشته بودم، عاشقش شدم. بعد از آن، وقتی پا به دارالقرآن گذاشتم، شیفته‌ی درس تفسیرش شدم. نمی توانستم یک جلسه از درسش را از دست بدهم. بعدها فهمیدم، تفسیر نمونه می گفت. ولی چنان جذاب و چنان با اعتقاد، که در دل می نشست. می توانم قسم بخورم که جمله ای را نمی گفت مگر این که به آن اعتقاد داشت. توصیه ای نمی کرد، مگر این که به آن عمل کرده بود.

    وقتی از سنن النبی، اخلاق پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله) را بازگو می کرد، وقتی از نورانیت نماز شب خوانها می گفت، و زمانی که در باب تقوا و عفّت و چشم بستن از نامحرم برایمان سخن می راند، همه را در صورت نورانیش می دیدیم و باورمان می شد که می توان به دین خدا، آنگونه که هست، عمل کرد.
    بعدها وقتی سال دوم دبیرستان ایشان معاون مدرسه شد و آقای احمدیان، که هر دو از بچه های جبهه بودند، مدیر مدرسه شد، در پوست خود نمی گنجیدم. انصافا طعم مدیریت عالی این دو بزرگوار هنوز که هنوز است کامم را شیرین می کند. تحوّل فرهنگی و علمی که این دو عزیز در دبیرستان مان ایجاد کردند، قابل توصیف نیست. بخصوص بعد از اتمام مسؤولیت مدیر و معاون کذایی سالهای قبل که سال اوّل دبیرستان را به کام من و شاید خیلی های دیگر تلخ کردند.

    هیچگاه حرص و ولعی را که برای اصلاح وضع دانش آموزان داشت، دلسوزی را که نسبت به وضعیت تحصیلی و اخلاقی آنها نشان می داد و پیگیری های مدام برای رفع مشکلات آنها را فراموش نمی کنم.
    هیچگاه خاطره‌ی اوّلین سفر زیارتی مشهد مقدس را فراموش نمی کنم. اردویی که از طرف دارالقرآن برگزار شده بود و آقای رجایی هم همراهمان بود. آداب زیارت، برتری شعور نسبت به شور، مواظبت بر رعایت حقوق دیگر زائران و پرهیز از حقّ الناس، همه و همه را اولین بار از ایشان فراگرفتیم. آنگاه که برای نخستین بار در صحن آزادی، پیش پای امام رؤوف نشاندمان و یادمان داد که چگونه برخلاف تصوّر غلط مردم، امام علیه السلام را با ادب و احترام آمیخته به شعور و اعتقاد زیارت کنیم. یادم نمی رود که در اولین زیارت، برخلاف اصرار مردم بر دست کشیدن به ضریح مطهّر حضرتش، حتی یک بار هم به خود اجازه ندادم به ضریح نزدیک شوم؛ مبادا حقّ الناسی اتفاق بیفتد و ثواب زیارتمان هدر رود!

    هیچگاه فراموش نمی کنم آن شادی را که از دیدنش و معانقه و احوالپرسی اش به دست می آوردم.
    ...
    اما این بار، وقتی از سفر زاهدان به قم برگشتم، پیامکی تا چند روز متحوّلم کرد: «مراسم تشییع پیکر معلم دلسوز مرحوم محمد مهدی رجایی ... فردا صبح ...».

    این بار که به ... رفتم، بجای مسجدالزهرا، در گلستان زهرا به دنبال استادم گشتم. استادی که شاید مقامش از همکار، یار و رفیق شهیدش،  معلمِ شهید ... سلیمیان کمتر نباشد. و حیف و صد حیف که این چند روز هیچگاه فرصت نیافتم قبرش را تنها بیابم و سیر برایش گریه کنم و درد دلم را بگویم.

    نمی دانم چه شد که قلبش در شهرمان کامل نگرفت و صبر کرد تا به حرم امن امام رؤوف برسد و آنجا بگیرد و راهی دیار باقی کندش! نمی دانم در آخرین سفرش به امام مهربانمان چه گفت که همانجا روحش ماندگار شد؟ نمی دانم چه شد که به این زودی از دست دادیمش!

    ولی،
    این را شنیدم که بستگان دور و نزدیکش شب اوّل قبر بر سر مزارش به قرآن خوانی و دعا مشغول بوده اند.
    و این را هم شنیدم که فرزند متوفّی یکی از مؤمنین به خواب پدرش آمده بود و پرسیده بود: «این آقای رجایی کیست که اهل قبور آرزوی ملاقاتش را دارند؟»

    و شنیدم که «وقتی در این دنیای فانی بود، چقدر نسبت به خانواده اش ملاطفت و همراهی داشت.»
    هفته‌ی گذشته که به مشهد الرضا مشرّف شدم، نائب الزیاره اش بودم. شاید روز قیامت، مرا هم به بهانه‌ی این تحفه، شفاعت کند.
    این ها را نوشتم، تا نام این مرد بزرگ را در این دفتر زنده نگه دارم و قسمتی هرچند ناقابل، از دینم را به ایشان ادا کرده باشم.
    و نوشتم تا هرکسی که گذرش به اینجا افتاد، فاتحه ای نثار روح پاک استاد «محمد مهدی رجایی» کند.



  • کلمات کلیدی : استاد قرآن، شخصی
  • نویسنده : میم سین | نظر شما [ نظر]

    به سوی زاهدان

    شنبه 90 مرداد 1 ساعت 1:13 صبح

    فردا عصر از قم به زاهدان می رویم. این اولین باری است که این مسیر را با قطار می روم. لابد تجربه خوبی خواهد بود. همیشه، چه با اتوبوس و چه با سواری، کرمان به بعد را در تاریکی گذرانده ام. مسیر بازگشت را هم معمولا آنقدر خسته یا افسرده از بیچارگی های مردم آن سرزمین بوده ام که حوصله نگاه کردن به مناظر اطراف را نداشته ام.

    اما امسال، همراه با خانواده، مناظر این مسیر را در روز به تماشا خواهیم نشست. کویر یزد، نخلستان های استوار بم و درختان گز در مسیر استان س.ب تا خود زاهدان، دیدن دارد.

    امیدوارم حسرت دیدن کهکشان راه شیری در فاصله ی کاشان تا یزد به دلم نماند. چیزی که هر چند سال فقط یک بار تجربه کرده ام و هرگاه یادش می افتم فقط می توانم یک سبحان الله العظیم بگویم.

    دو سال پیش، وقت بازگشت از زاهدان سفرنامه ای نوشتم که مپرس! دلم برای مردم این استان خیلی گرفته بود. از مظلومیتشان نوشتم؛ از بدبختیشان، از بیکاری، از نا امنی، و از اختلافی که دشمنان در دل شیعه و سنی این مرز و بوم انداخته اند؛ و از مشکلاتی که گویا برای مردم این استان، تمام شدنی نیست. غرورم اجازه نداد، و گرنه برای هر خطّش دو مَنِ اصفهان اشک می ریختم! ...

    ما ان شاء الله، یک هفته مهمان مردم مهربان این استانیم.



  • کلمات کلیدی : سفرنامه، شخصی
  • نویسنده : میم سین | نظر شما [ نظر]

    <      1   2   3      >

    لیست همه یادداشت های میم سین

    تناقض رفتاری و اعتقادی داعش
    بررسی روایات بشارت خروج ماه صفر
    از بصیرت سیاسی تا بینش احساسی!
    انتخاب من
    صالح مقبول
    رابطه ی عدالت و پیشرفت، رویکردها و نقدها
    موعظه ای برای شیعیان
    ای دوست عزیزم!
    خشونت علیه زنان یا ستم علیه آنان
    کوه
    معلم باید شعور داشته باشد
    تجربهی فقهی ـ feqh experience
    روزی در قم، روزگاری برای من
    خودمان می بَریم
    اختلافات فرهنگی را جدّی بگیریم
    [همه عناوین(64)]