<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://mimsin.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">نوشت گاه ميم سين</title>
	<link href="http://mimsin.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Mon, 21 May 2012 18:55:17 GMT</updated>
	<author><name>ميم سين</name></author>

	<openSearch:totalResults>10</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>10</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:mimsin.ParsiBlog.com/Posts/47/%d8%ac%d8%a7%d9%86%d9%85+%d9%81%d8%af%d8%a7%d9%8a+%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85+%d9%87%d8%a7%d8%af%d9%8a+%d9%86%d9%82%d9%8a/</id>
<updated>Mon, 14 May 2012 17:50:00 GMT</updated>
<title type="text">جانم فداي امام هادي نقي</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;جانم فداي امام هادي نقي (عليه السلام)&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;vertical-align: middle;&quot; src=&quot;http://www.shefanews.com/files/adv/199_113.jpg&quot; alt=&quot;جانم فداي امام هادي نقي عليه السلام&quot; width=&quot;646&quot; height=&quot;222&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mimsin.ParsiBlog.com/Posts/47/%d8%ac%d8%a7%d9%86%d9%85+%d9%81%d8%af%d8%a7%d9%8a+%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85+%d9%87%d8%a7%d8%af%d9%8a+%d9%86%d9%82%d9%8a/" title="جانم فداي امام هادي نقي" type="text/html" />
<author><name>ميم سين</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:mimsin.ParsiBlog.com/Posts/46/%d8%af%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86+%d8%a8%d8%af%d9%81%d9%87%d9%85%d9%8a+%d8%af%d8%b1+%d8%af%d9%8a%d8%a7%d9%84%d9%88%da%af%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%d9%8a/</id>
<updated>Thu, 10 May 2012 18:11:00 GMT</updated>
<title type="text">درمان بدفهمي در ديالوگهاي مجازي</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به احتمال قوي براي شما فراوان پيش آمده که در دنياي مجازي بين شما و کسي گفتگويي در گرفته و شما يا طرف مقابلتان نتوانسته ايد مقصود خود را شفاف بيان کنيد. لابد در برخي از اين موارد، کار به سوء تفاهم کشيده است و باز شما يا طرف مقابلتان نتوانسته ايد جلو اين سوء تفاهم را بگيريد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اکيداً توصيه مي کنم که در اين گونه موارد، از ادامه بحث در دنياي مجازي خودداري کنيد و بحث را در دنياي واقعي پيش ببريد. سعي کنيد اگر امکان دارد، حضوري همديگر را ببينيد و رو در رو با يکديگر صحبت کنيد. مزيت اين کار اين است که شما علاوه بر کلمات، لحن سخن، و نشانه هاي تصويري چهره و دست را نيز به طرف مقابلتان منتقل مي کنيد و مواجهه حضوري اين امکان را به شما مي دهد که بسيار راحت تر مقصود خود را بيان کنيد يا مقصود طرف مقابلتان را درک کنيد. علاوه بر اين، تجربه نشان داده است که در مواجهه حضوري، بحث ها ملايم تر و دوستانه تر پيش مي رود؛ در حالي که در ديالوگهاي مکتوب، مثل چت، شبکه هاي اجتماعي، و حتي پيامک، بحث به طرف خشونت کشيده مي شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;علّت بسيار واضح است؛ در ديالوگ نوشتاري، طرف مقابل، ناخودآگاه گفتار شما را با لحن متخاصمانه مي خواند و احساس مي کند که بايد با همين لحن به شما پاسخ دهد، در حالي که در گفتگوي شفاهي، بخصوص در گفتگوي حضوري، لحن گفتار به همراه اشارات صورت و دستها، جلو بسياري از اين بد فهمي ها را خواهد گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اگر امکان ديدار حضوري نيست، حد اقل گفتگو را شنيداري ادامه دهيد؛ تلفن، و چت صوتي و تصويري در اين زمينه مفيد خواهد بود.&lt;br /&gt;مطمئن باشيد اگر به اين نسخه عمل کنيد، بسياري از دشمني هاي ناخواسته به دوستي تبديل خواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;البته و صد البته مقصودم از بيان اين نوشتار، توصيه به گفتگوهاي مشکوک و غير مشروع، بخصوص آنچه امروزه به نام دوستي جي اف و بي اف رواج دارد نيست. در اين گونه موارد، توصيه&amp;zwnj;ي اوّل و آخرم، قطع هرچه سريعتر گفتگوست!&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mimsin.ParsiBlog.com/Posts/46/%d8%af%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86+%d8%a8%d8%af%d9%81%d9%87%d9%85%d9%8a+%d8%af%d8%b1+%d8%af%d9%8a%d8%a7%d9%84%d9%88%da%af%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%d9%8a/" title="درمان بدفهمي در ديالوگهاي مجازي" type="text/html" />
<author><name>ميم سين</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:mimsin.ParsiBlog.com/Posts/45/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a+%d8%ad%d9%85%d9%8a%d8%af+%d8%b1%d8%b6%d8%a7/</id>
<updated>Mon, 30 Apr 2012 11:49:00 GMT</updated>
<title type="text">براي حميد رضا</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اُهُي! اوني که با پرايد شيشه دودي تو منطقه پرديسان قم زدي به يه بچه بي گناه و در رفتي! چي فکر کردي؟ اگه بتوني از دست قانون در بري، که بعيد مي دونم، با عذاب وجدانت چيکار ميکني؟ اصلا تونستي ديشب بخوابي؟ فکر نميکنم! مگه اينکه گرگ درونت اينقدر بزرگ شده باشه که ديگه حرف آدمي زاد رو نفهمي!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بدون که ديروز يه خونواده رو عزادار کردي. اشک من سنگ دل رو هم در آوردي! حيف آدم که به تو بگن! برو بمير از خجالت!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بابا، من عادت کرده بودم هر وقت بر مي گشتم خونه، ورودي مجتمع &amp;laquo;حميدرضا&amp;raquo; رو ببينم. همون بچه مدرسه اي لاغر عينکي! هموني که هميشه يه گلّه بچه دنبالش بود و با هم بازي مي کردند. هموني که گاهي هم دعواش مي کردم واسه شيطنت هاش. ولي چشمهاي من به ديدن &amp;laquo;حميدرضا&amp;raquo; عادت کرده بود. هموني که بهم قول داده بود دزد چراغ موتورم رو گير بياره و جايزه بگيره. اما توي حيوون نذاشتي. تو تمام يکصد و خورده اي واحد مسکوني مجتمع ما رو از ديدن حميدرضا محروم کردي. روي سينه ي همه مون داغ چسبوندي! مي فهمي چي ميگم؟! نه نميفهمي! اگه يه جُو مي فهميدي، اون بچه بيچاره رو که ده متر با ماشينت پرتش کردي و انداختيش تو جوب آب، لااقل ميرسونديش بيمارستان! شايد الآن باباش اينقدر غصه نمي خورد! بيچاره مادر مريضش!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بغض گلوم رو فشرده. اگه دست هر کدوممون بهت برسه خفه ت مي کنيم! دعا کن قبل از ما به چنگ پليس بيفتي نامرد نامسلمون!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اما شما، شما که شايد اشتباهي شايدم درست پاتون به اين عزاخونه باز شد، همين جا واسه حميدرضاي ما يه فاتحه بخونيد و از تهِ ته قلبتون از خدا براي پدر و مادرش طلب صبر کنيد. امروز بعد از ظهر هم تشييع جنازه حميد رضاست. اگه تو منطقه پرديسان بودين بيايين. اگه هم نبودين، همون دعا و فاتحه فراموش نشه!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اين پست عزا رو هم با دو آيه اي تموم مي کنم که هميشه بهم روحيه ميده: &amp;laquo;فبشّر الصابرين الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انّا لله و إنّا إليه راجعون&amp;raquo;، &amp;laquo; .. و إنّا إلي ربّنا لمنقلبون&amp;raquo;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mimsin.ParsiBlog.com/Posts/45/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a+%d8%ad%d9%85%d9%8a%d8%af+%d8%b1%d8%b6%d8%a7/" title="براي حميد رضا" type="text/html" />
<author><name>ميم سين</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:mimsin.ParsiBlog.com/Posts/44/%d9%8a%da%a9+%d8%b2%d9%86+%d9%be%d8%a7%da%a9%d8%8c+%d9%8a%da%a9+%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9+%d8%b3%d8%ae%d8%aa/</id>
<updated>Sun, 15 Apr 2012 20:30:00 GMT</updated>
<title type="text">يک زن پاک، يک دفاع سخت</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;يک شهر تمام، همه&amp;zwnj;ي يک قبيله، چند خاندان بزرگ، و ده ها نفر اصيل و بي اصل و نسب افتاده اند به جان آبروي &amp;laquo;يک بانوي پاک&amp;raquo; تا لکه دارش کنند. &lt;br /&gt;جلو کتاب عزيز خداي متعال بعضي از خودشان براي من اعتراف کرده اند که پليدي از آنهاست و بانو حسابش پاک پاک است. اما هنوز هم شبهه مي افکنند. &amp;laquo; وَ جَحَدُواْ بهَِا وَ اسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَ عُلُوًّا &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هدف &amp;laquo;علوّ&amp;raquo; است. مهريه و نفقه و حضانت و آبرو و شرف يک زن مسلمان به کنار! به غايت به &amp;laquo;سندرم خود بزرگ بيني&amp;raquo; و &amp;laquo;خود مؤمن پنداري&amp;raquo; گرفتار آمده اند. بخصوص شوهر بي غيرتش که حاضر نشد در دفاع از همسرش حتي يک سيلي به مزاحم خياباني بزند!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آنقدر شواهد عليه زن بي دفاع جمع کرده اند و آنقدر عوام فريبي کرده اند که ديشب فقط نيم ساعت با سوگند و والله تالله گفتن برادر زن بيچاره را قانع کردم که خواهرت سالم است! و تو ببين منِ دانا به حقيقت چه مي کشم و بنگر که چه مي کشد اين بنده&amp;zwnj;ي خدا!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اين ها را که مي نويسم بغض گلويم را گرفته است. اشکم را گذاشته ام براي خلوتم با خداي عزيز قهّار! چرا که مسؤوليت دفاع از اين زن بر دوشم سنگيني مي کند و گريه مي لرزاندم و سستم مي کند. حال بايد جلو دادگاه و پازپرس و ده تا مأمور معذور ديگر شهادت به پاکي او بدهم؛ در حالي که اين افترا زنندگانند که بايد بر مدعاي خويش بيّنه اقامه کنند. چه مي شود کرد؟! دار دنيا گاه برعکس مي شود. و خداوند در عِرض و ناموس و مال سنگين سخت گيري کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دعا کنيد از اين امتحان سخت رو سفيد بيرون بيايم و حق به حق دار برسد.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mimsin.ParsiBlog.com/Posts/44/%d9%8a%da%a9+%d8%b2%d9%86+%d9%be%d8%a7%da%a9%d8%8c+%d9%8a%da%a9+%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9+%d8%b3%d8%ae%d8%aa/" title="يک زن پاک، يک دفاع سخت" type="text/html" />
<author><name>ميم سين</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:mimsin.ParsiBlog.com/Posts/43/%d8%a2%d9%8a%d8%a7+%d8%b4%d9%85%d8%a7+%d9%87%d9%85+%d9%88%d9%82%d8%aa+%da%a9%d9%85+%d9%85%d9%8a+%d8%a2%d9%88%d8%b1%d9%8a%d8%af%d8%9f/</id>
<updated>Wed, 11 Apr 2012 22:16:00 GMT</updated>
<title type="text">آيا شما هم وقت کم مي آوريد؟</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;تابستان بود و درسهاي حوزه تعطيل بود. ولي ما يک دوره متمرکز آموزش زبان عربي داشتيم. درسها بسيار فشرده بود. هر روز بجز جمعه ها از ساعت هشت صبح تا ظهر کلاس داشتيم. بعد از ظهر هم مي بايست براي جلسات عصرانه که اجراي آن به عهده ما بود آماده مي شديم. دانش پژوهان چند گروه شده بودند و هر روز يک گروه مسؤوليت اداره جلسات را، که به &amp;laquo;حفلات يومية&amp;raquo; معروف بود، به عهد داشت. از توليد محتوا در قالب سخنراني و تئاتر و مسابقه گرفته تا تهيه پوستر و وسائل انجام جلسات بايد انجام مي شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در کنار اين، مي بايست تکاليف دروس فردا را نيز آماده مي کرديم. همچنين دو سه تا نشريه به زبان عربي داشتيم که در طول سال به صورت هفتگي منتشر مي شد. اما در طول دوره موظف بوديم هر روز آنرا به روز کنيم. از اين جهت نيز در طول هفته فشار زيادي روي دوش دانش پژوهان بود. پنج شنبه ها هم بجاي برنامه عصرانه، امتحان هفتگي داشتيم. و البته جمعه روز استراحت مطلق گردش و اردو و آزادي صحبت کردن به غير زبان عربي فصيح بود. يعني به هر زبان دنيا که مي خواستيم مي توانستيم صحبت کنيم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دوره سختي ها، تلخي ها و البته شيريني هاي خاصّ خودش را داشت. در کنار همه اينها حضور دائمي اساتيد عرب زبان نعمت بزرگي بود که هم بار علمي کلاس را دو چندان کرده بودند و هم با صميميت و صفايي که داشتند کمک کار دوستان بخصوص در اجراي جلسات روزانه و انجام کارهاي نشريه ها بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;با يکي از اين اساتيد که اتفاقا تسلّط خوبي به زبان فارسي هم داشت، بسيار صميمي شده بوديم. البته نه به زبان فارسي، چون صحبت کردن به فارسي در طول دوره مطلقا ممنوع بود. اين استاد در طول دوره کلاس هاي متعددي برعهده داشت. علاوه بر آن وظايف بعد از کلاس از جمله راهنمايي کردن دوستان براي انجام بهتر حفلات روزانه و تصحيح متون و ... نيز بر دوشش سنگيني مي کرد.&lt;br /&gt;برنامه به گونه اي سنگين بود که بسيار اتفاق مي افتاد تا نيمه شب بيدار بوديم و مشغول مطالعه و نوشتن و آماده کردن جزوه و متن سخنراني و ... . با اين همه به وفور دچار کمبود وقت بوديم. گاهي تکاليف کامل نمي شد و مجبور مي شديم فردا سر کلاس و در محضر استاد مخفيانه آنرا کامل کنيم. خلاصه، دوره ي سخت و در عين حال شيريني بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اما اين استاد مهربان ما، که بسيار هم سخت گير بود و به هيچ وجه نمي شد از زير بار تکاليف کلاسش فرار کرد، هميشه زود مي خوابيد و زود بيدار مي شد و منظم بود. کار تدريس و پرسش کلاسي و امتحانش هم به راه بود. در کلّ فشار کار روي ايشان هم زياد بود. ولي هيچ وقت ايشان را خسته نديديم. هيچ وقت هم نشد که تعهداتش به تأخير بيفتد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تعجبمان زياد شده بود. يک بار دل را به دريا زدم و پرسيدم: &amp;laquo;استاد، برنامه کاري شما کمتر و سبک تر از برنامه ما نيست. ولي ما خيلي خسته مي شويم. عصر که مي شود خستگي از سر و چهره دوستان مي بارد. فشار دوره همه را اذيت مي کند. بعضي وقتها هم نمي رسيم تمام تکاليف را انجام دهيم. ولي هيچ وقت شما خسته نمي شويد. به همه کارهايتان هم مي رسيد. نکند خدا به شما بيش از 24 ساعت داده است؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ايشان به اين سؤال پاسخي دادند که براي هميشه در ذهنم باقي ماند. پاسخ اين بود: &amp;laquo;من هم مثل شما روزانه 24 ساعت وقت دارم. ولي من هم به تکاليف و درس و بحثم مي رسم و هم به استراحت و تفريحم. فرق من با شما در اين است که *من نظم دارم ولي شما نداريد.*&amp;raquo;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mimsin.ParsiBlog.com/Posts/43/%d8%a2%d9%8a%d8%a7+%d8%b4%d9%85%d8%a7+%d9%87%d9%85+%d9%88%d9%82%d8%aa+%da%a9%d9%85+%d9%85%d9%8a+%d8%a2%d9%88%d8%b1%d9%8a%d8%af%d8%9f/" title="آيا شما هم وقت کم مي آوريد؟" type="text/html" />
<author><name>ميم سين</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:mimsin.ParsiBlog.com/Posts/42/%d8%a8%d8%ad%d8%ab+%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%ac+%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8+%d8%a7%d8%ac%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%8a!/</id>
<updated>Mon, 27 Feb 2012 15:46:00 GMT</updated>
<title type="text">بحث خارج حجاب اجباري!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اين روزها من و دوستم با هم به کلاس درس خارج مي رويم؛&lt;br /&gt;در راه، با هم بحث هاي علمي مي کنيم؛ من راننده ام و او طرف شاگرد نشسته. گاهي يکي دو تا طلبه هم صندلي عقب همراهيمان مي کنند.&lt;br /&gt;بحث اين چند روزمان جواز يا وجوب &amp;laquo;اجبار حکومت به حجاب&amp;raquo; يا همان بحث &amp;laquo;حجاب اجباري&amp;raquo;(1) است.&lt;br /&gt;من، مخالف مقيّدم و او موافق مطلق!&lt;br /&gt;تفصيلش فعلاً بماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;---------------------------------------------&lt;br /&gt;1) براي جلوگيري از هر گونه سوء تفاهم لازم ديدم اين پانوشت را اضافه کنم:&lt;br /&gt;وجوب حجاب از ضروريات دين مبين اسلام است و هيچکدام از فقها در اصل آن اختلاف نظر ندارند. بحث هايي هم که از قديم بوده و اخيرا بعضي متفقهان به آن دامن زده اند، به تصريح خود آنها در محدوده&amp;zwnj;ي حجاب واجب است. اما بحثي که بين ما رد و بدل مي شود، مرتبط به عملکرد حکومت نسبت به اين حکم الهي است. سؤال اصلي ما در بحث مذکور اين است که &amp;laquo;&amp;zwnj;پس از قبول وجوب شرعي حجاب، آيا حکومت مي تواند يا بايد بانوان را به داشتن حجاب کامل اجبار کند يا خير؟&amp;raquo; بديهي است، خود اين سؤال از دو سؤال مجزا تشکيل شده که تفاوت آن دو براي اهل فن روشن است.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mimsin.ParsiBlog.com/Posts/42/%d8%a8%d8%ad%d8%ab+%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%ac+%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8+%d8%a7%d8%ac%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%8a!/" title="بحث خارج حجاب اجباري!" type="text/html" />
<author><name>ميم سين</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:mimsin.ParsiBlog.com/Posts/41/%d8%b2%d9%86+%d8%af%d8%b1+%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%8c+%d9%85%d8%b3%d9%8a%d8%ad%d9%8a%d8%aa+%d9%88+%d9%8a%d9%87%d9%88%d8%af%d9%8a%d8%aa/</id>
<updated>Sat, 18 Feb 2012 20:44:00 GMT</updated>
<title type="text">زن در اسلام، مسيحيت و يهوديت</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شريف عبدالعظيم محمد، کتابي به زبان انگليسي دارد که در آن به بررسي وضعيت زن در سه دين الهي اسلام، مسيحيت و يهوديت پرداخته است. اين کتاب به دست آقاي مهدي گلجان به فارسي ترجمه شده و نشر هاجر آن را چاپ نموده است. کتاب را مي توانيد از &lt;a href=&quot;http://womenrc.ir/NewLibrary/?action=ViewBook&amp;amp;BookID=15&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;اينجا&lt;/a&gt; مطالعه کنيد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;يکي از قسمتهاي جالب اين کتاب بخش &lt;a href=&quot;http://womenrc.ir/NewLibrary/?action=ViewBook&amp;amp;BookID=15&amp;amp;SbjID=131&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&amp;laquo;حجاب&amp;raquo;&lt;/a&gt; است که نشان مي دهد علاوه بر اسلام، دو دين مسيحيت و يهوديت نيز اهتمام فراواني به اين مقوله داشته اند. حتي يهوديت نسبت به اسلام گاهي سخت گيرانه تر هم عمل کرده است. در بخشي از اين کتاب مي خوانيم: &amp;laquo;رسم زنان يهودي اين بود که با سرِ پوشيده در انظار عمومي ظاهر مي&amp;zwnj;شدند، به&amp;zwnj;گونه&amp;zwnj;اي که گاهي اوقات حتي همة صورت را جز يک چشم مي&amp;zwnj;پوشاندند.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;با توجه به کم بودن حجم کتاب و رواني مطالب، خواندن آنرا به همه مخاطبان در سطح عمومي و کارشناسان حوزه مطالعات زنان توصيه مي کنم.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mimsin.ParsiBlog.com/Posts/41/%d8%b2%d9%86+%d8%af%d8%b1+%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%8c+%d9%85%d8%b3%d9%8a%d8%ad%d9%8a%d8%aa+%d9%88+%d9%8a%d9%87%d9%88%d8%af%d9%8a%d8%aa/" title="زن در اسلام، مسيحيت و يهوديت" type="text/html" />
<author><name>ميم سين</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:mimsin.ParsiBlog.com/Posts/40/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a+%d8%ae%d9%88%d8%a8%d8%8c+%d8%b7%d9%84%d8%a7%d9%82+%d8%ae%d9%88%d8%a8/</id>
<updated>Mon, 13 Feb 2012 22:34:00 GMT</updated>
<title type="text">زندگي خوب، طلاق خوب</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعد از گرفتن مدرک کارشناسي در يکي از رشته هاي فني به حوزه آمده بود. در ايام طلبگي خيلي با هم دوست بوديم. چند مسافرت همراهش بودم. شخصيت آرامي داشت. بسيار به مستحبات بخصوص نماز اوّل وقت مقيّد بود. دروس طلبگي را هم با اشتياق مطالعه و مباحثه مي کرد. در چند سالي که هم کلاس بوديم، جزو بهترين ها بود.&lt;br /&gt;هميشه در مشکلات از راهنمايي هايش استفاده مي کردم. کلاً براي من و ديگر اعضاي حلقه&amp;zwnj;ي دوستي که داشتيم مثل يک برادر بزرگتر بود. حتي بعد ها که متأهل شد نيز رابطه مان استوار بود. هرچند با متأهل شدن هر کدام از دوستان، اين حلقه سست تر و سست تر مي شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعد از وارد شدن به مرحله سطح، نسبتاً ارتباطمان حفظ شد. در کنار اين، رابطه خانوادگي هم داشتيم. علارغم اختلاف سطح زندگي که با آنها داشتيم، هر دو خانواده از رفت و آمد راضي بوديم. به نظرمان خانواده&amp;zwnj;ي معقولي بودند و رفت و آمد با آنها برايمان آرامش آور بود. آنها نيز از نحوه&amp;zwnj;ي معاشرت ما احساس رضايت مي کردند. هرچند ما خود را در سطحي فرودست مي ديديم و هم از تجربه&amp;zwnj;ي زندگي آنها و هم از عقلانيت بيشتري که داشتند استفاده مي کرديم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به تدريج اما مشغله&amp;zwnj;ي درسي مرحله سطح حوزه، ارتباطمان را کم رنگ کرد. اين، خصوصيت مرحله سطح است که دوستي هاي استوار را نااستوار مي کند و به دوستي هاي نااستوار پايان مي دهد. کنش ها بيش&amp;zwnj;تر از جانب ما بود و همين باعث شد که &amp;laquo;رفت&amp;raquo; هاي بدون &amp;laquo;آمد&amp;raquo; نيز کم کم تمام شود.&lt;br /&gt;ديگر هر از چند گاهي با پيامک يا تماس تلفني احوال همديگر را مي پرسيديم. گاهي هم در جلسات فارغ التحصيلان يا محافل خانوادگي که به يک مناسبت برگزار مي شد همديگر را مي ديديم تا اين که ارتباط من و اين دوست چند ساله، در پايان دوره ده ساله&amp;zwnj;ي سطح و مقدمات به سالي يک يا دو بار رسيد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همسرم اصرار داشت که ارتباط مان را حفظ کنيم؛ چون خانواده&amp;zwnj;ي معتدلي هستند. ولي بشدّت معتقد بودم که رابطه يک سويه محکوم به شکست است. اين شد که تنها ارتباط خانوادگي ما خلاصه شد در احوالپرسي تلفني ساليانه من از دوستم و تماس تلفني همسرم با همسر ايشان، و البته اين که گاهي به تصادف، همديگر را در محلّ درس مي ديديم!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امسال همسرم به رسم هر سال، به خانه&amp;zwnj;شان تماس گرفت. ولي بعد از چند بار موفق به مکالمه نشد. هربار دختر بچه شش هفت ساله شان گوشي را بر مي داشت و مي گفت: &amp;laquo;مامانم رفته مسافرت&amp;raquo; و در جواب اين سؤال که کي برمي گردد فقط مي گفت: &amp;laquo;نمي دونم!&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شستش خبردار شده بود که اتفاق بدي افتاده، ولي نمي دانست چه شده! در طول يک ماه چند بار تماس گرفت و هربار متعجّب تر از دفعه&amp;zwnj;ي قبل و نااميدتر از گذشته مي شد. تا اين که يک بار يک خانم غريبه، که بعد فهميديم مادر رفيقم است، گوشي را از دست دختر بچه گرفت و فقط يک جمله گفت: &amp;laquo;از هم جدا شده اند.&amp;raquo; و سريع قطع کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتي اين را از همسرم شنيدم، مبهوت شدم و نتوانستم سخني بگويم. نگاهي به چهره اش انداختم. او هم بهتر از من نبود. شوکه شده بوديم. اين سؤال مهم رهايمان نمي کرد که چگونه ممکن است کار چنين خانواده اي به طلاق بکشد؟ خانواده اي که دو طرف، کاملا متخلّق و با شخصيت هستند و در ظاهر مشکلي با همديگر ندارند! علاوه بر اينکه از پختگي و عقلانيت کافي نيز برخوردارند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعدًا به واسطه&amp;zwnj;ي يکي از دوستان که رابطه صميمي تري با آنها داشت، جوياي مسأله شدم. کار از کار گذشته بود. يک سال تمام از اين مشاور به آن مشاور و از اين مرکز به آن مرکز رفته بودند، بلکه بتوانند راهي پيدا کنند که خانواده شان از هم نپاشد. دوستم متقاعدم کرد که در اين مسأله کاملا معقول عمل کرده اند و هيچ راهي نبوده که نرفته باشند. هم ايشان و هم اساتيدي که داشته ايم، مستقيم در مسأله&amp;zwnj;ي آنها دخالت کرده اند و سنگ تمام گذاشته اند. ولي بعد از يک سال، تنها نتيجه اي که گرفته بودند اين بود که &amp;laquo;جدا شوند.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;جوياي احوال بعد از طلاق شان شدم. گفت مدام از هر دو طرف خبر مي گيرد و اينکه، هر دو آرام تر از قبلند. نهايت چيزي که دستگيرم شد، اين بود که برخي اختلافات جزئي از ابتداي زندگي آنها را مي آزرده، که شايد اگر از ابتدا به حلّ آن اقدام جدي مي کردند، کارشان به اينجا نمي کشيد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اکنون تنها آرزويم اين است که فاصله&amp;zwnj;ي طلاق بين آنها، به همراه دلبستگي شديدي که به دختر بچه مدرسه اي شان دارند، بتواند دوباره آنها را به هم برساند. اميدوارم هر دو بعد از طي يک دوره آرامش پس از طلاق، بتوانند راهي براي جبران گذشته پيدا کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و البته از جهتي خوشحالم که از بين طلاق هايي که در جريان آنها بوده ام، اين مورد، معقول ترين طلاقي بود که اتفاق افتاد. زيرا هرچند يک خانواده را از هم پاشيد، ولي آثار تخريبي آن به نهايت تقليل پيدا کرده است و منجر به تنش و جنجال بين خانواده هاي بزرگتر و بستگان دو طرف نشده است. نکته جالب قضيه اينجاست که تا اينجا از طوفان طلاق، فقط نسيمي متوجه کودکشان شده بود. طفلک بالکل از قضيه بي خبر بود. نه دعوايي فهميده بود و نه نزاعي و نه طلاقي!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در نهايت به اين نتيجه مي رسم که &amp;laquo;گاهي طلاق بهترين راه است.&amp;raquo; و اينکه در صورت ناگزيري از طلاق همواره بايد به دنبال &amp;laquo;طلاق خوب&amp;raquo; بود. طلاقي که معمولا در جامعه ما اتفاق نمي افتد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;--------------------------------&lt;br /&gt;پ.ن: 26 بهمن، &lt;a href=&quot;http://womenrc.ir/News/65571.htm&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;نشست سالانه&amp;zwnj;ي دفتر مطالعات و تحقيقات زنان با عنوان &amp;laquo;طلاق در ايران&amp;raquo;&lt;/a&gt; برگزار مي شود. با توجه به جلسات ابتدايي که داشته ايم، اميدوارم اين نشست فتح بابي شود براي حلّ مشکل طلاق در ايران و اصلاح رويه نابهنجار طلاق امروزي جامعه ايراني.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mimsin.ParsiBlog.com/Posts/40/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a+%d8%ae%d9%88%d8%a8%d8%8c+%d8%b7%d9%84%d8%a7%d9%82+%d8%ae%d9%88%d8%a8/" title="زندگي خوب، طلاق خوب" type="text/html" />
<author><name>ميم سين</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:mimsin.ParsiBlog.com/Posts/39/%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86+%d8%ac%d9%85%d8%a7%d8%b9%d8%aa+%d9%88+%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%ad%d9%84+%d9%86%d8%b4%d8%af%d9%87/</id>
<updated>Mon, 30 Jan 2012 22:48:00 GMT</updated>
<title type="text">امامان جماعت و دغدغه هاي حل نشده</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مدّتهاست که نماز جماعت دغدغه&amp;zwnj;ي روز و شبم شده است. در سفر و حضر هرجا نماز جماعتي به پا مي شود دو دغدغه&amp;zwnj;ي مهم بي امانم مي کند:&lt;br /&gt;اول اينکه آيا اين امام جماعت عدالت دارد يا خير؟ مشکل براي امثال بنده از دو جهت وجود دارد. اوّل اين که مقلّد برخي مراجع محترم هستيم که احراز عدالت را شرط صحت اقتدا مي دانند. اين براي من که همه را به کيش خود مي دانم! کار را خيلي دشوار تر مي کند! هرچند بعضي جاها را با توجه به برخي قيود ذکر شده در استفتاءات و کتابهاي کمک رساله اي! زير سبيلي رد کرده ام و همچنان رد مي کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشکل دوم مهم تر است. متأسفانه بيشتر روحانياني که با آنها برخورد کرده ام مشکل جدي در اداي حروف عربي دارند. اين مشکل در شهرستان ها بيشتر است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچند برخي مراجع بزرگوار در بحث مخارج حروف کار را آسان کرده اند، ولي در بحث نماز جماعت، بايد چند نکته لحاظ شود:&lt;br /&gt;اول اين که حمد و سوره اي که غلط تلفظ شود، براي بسياري از اقتدا کنندگان درد سر ساز است. بسياري از مراجع تأکيد بر صحّت تلفظ حروف دارند.&lt;br /&gt;دوم اين که، نماز تابلوي عبوديت خداست. اگر توصيه به پوشيدن بهترين لباسها و عطر و زينت و همچنين قرائت به الحان عرب توصيه شده و مستحب است، چرا براي تلفظ حروف، به حدّ اقل ها بسنده کنيم و صرفا به استناد يک فتوا زحمت زيباسازي (تجويد) تلفظ عربي قرآن و نماز را از خود دريغ داريم؟! آيا زيباتر نيست که وقتي با خالق جهانيان، آن هم با زباني خاصّ، به راز و نياز مي نشينيم، به گونه اي صحبت کنيم که زيبايي هاي آن زبان هم در کلاممان آشکار باشد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما سومين نکته: نماز جماعت يکي از بارزترين تابلوهاي روحانيت است. اگر اين تابلو مخدوش باشد، وجاهت روحانيون در بسياري موارد ديگر نيز مخدوش مي شود. اين را هم حساب کنيد که امروزه بسياري از مسلمانان عرب زبان که به کشور ما مسافرت مي کنند، پاي شان به نمازهاي جماعت، بخصوص در شهرهاي مذهبي مثل قم و مشهد باز مي شود. بسياري از آنها را ديده ام که ترجيح مي دهند نمازشان را از همان اول، فرادا بخوانند تا اين که مجبور شوند بعداً تکرار کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همچنين شهرهاي بزرگ، بخصوص شهرهاي مذهبي ما مملو از برادران و خواهران غير ايراني است که يا اصالتاً عرب زبان هستند و يا به نحوي با زبان عربي بيش از ما آشنايي دارند. به نظرم اين، نيز وجهه روحانيون شيعه ايراني را زير سؤال مي برد. فکرش را بکنيد چه احساس بدي به من دست مي داد وقتي از بعضي برادران عرب زبان ساکن قم مي شنيدم که در نماز جمعه قم، تنها به اين دليل شرکت نمي کنند که فلان آيت الله نمازش را غلط مي خواند! بعضي نيز فقط وقتي فلان آقا امامت جمعه را به عهده داشت شرکت مي کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچند در سالهاي اخير، حوزه علميه قم از جهاتي تلاش کرده اين مشکل را حل کند (1)، ولي رهايي از اين دشوار، تدبير بيشتري مي طلبد. شايد اگر من کاره اي بودم، حکم مي کردم که روحانيوني که به هر شکل با بحث نماز جماعت مرتبطند، مثل روحانيون مبلغ و امامان جمعه و جماعت، سالي يک بار تست صحّت نماز بدهند؛ آن هم فقط زير نظر اساتيد تجويد قرآن. عقيده&amp;zwnj;ي شخصيم اين است که اين تست حتي از تست سلامت بهداشت که برخي مشاغل مثل نانوايان انجام مي دهند مهم تر است! دست کم مشکل افرادي مثل من را تا حدودي حل مي کند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد بپرسيد اگر يک روحاني يک بار اين تست را داد، صحت نمازش مشخص مي شود. تکرار امتحان چه وجهي دارد؟ پاسخ اين است که عموم روحانيون ما چون با جوّ عربي مأنوس نيستند و همچنان در فضاي زبانهاي ديگري مثل فارسي و ترکي تکلّم مي کنند، بعد از مدّتي قواعد تلفظ را فراموش مي کنند. براي همين، فکر مي کنم امتحان تلفظ از ضروريات کار طلبگي است. کوچک و بزرگ هم ندارد. براي خود بنده بارها و بارها پيش آمده که پشت سر يک آيت الله مجتهد مسلّم يا يک روحاني عالي مقام نماز خوانده ام ولي مجبور شده ام نمازم را دوباره بخوانم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حدّ اقل به طلبه ها و روحانيوني که اين مطلب را مي خوانند پيشنهاد مي کنم خودشان زحمت بکشند و سالي يک بار نزد يک قاري قرآن بروند تلفظ حروفشان را تصحيح کنند. گمان نمي کنم اين کار از تست سلامت سالانه&amp;zwnj;ي دندان يا فشار خون و اين چيزها گران تر يا وقت گير تر باشد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: دغدغه&amp;zwnj;ي نشر اين سخن وقتي برايم تشديد شد که در يک مصاحبه مجبور شدم جلو آقاي ممتحن حمد و سوره بخوانم. وقتي به عبارت &amp;laquo;ولاالضآلّين&amp;raquo; رسيدم ايشان به ضاد بنده اعتراض کردند و مجبور شدم برايشان توضيح دهم که ضاد عربي غير از ضاد فارسي است!! و علاوه به نزديکي به حرف دال (دال مفخّم) از صفاتي چون استعلا و استطاله هم برخوردار است! هرچند جناب ممتحن، در جواب بنده فقط اين روايت را از پيامبر اسلام (صلّي الله عليه و آله) خواندند که: &amp;laquo;أنا افصح من نطق بالضاد&amp;raquo; و من دست کم از ترس اين که مردود نشوم، يا شرم از بزرگواري ممتحن نتوانستم اعتراض کنم که ايشان چگونه از اين روايت براي ردّ عرايض بنده استفاده کرده اند؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;---------------------&lt;br /&gt;1. در حوزه علميه علاوه بر قرار دادن درس آموزش روانخواني و تجويد قرآن در سطوح مقدمات، در چند مرحله امتحان صحت قرائت نيز انجام مي شود. يکي براي روحانيوني است که قصد تشکيل پرونده تبليغي در مراکزي مثل دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم را دارند. ديگري براي دادن مجوّز لباس روحانيت در واحد تهذيب حوزه. ولي مشکل اينجاست که ممتحنين در اين بخش خود کارشناس نيستند و بعضي از کساني که بايد نمره مردودي بگيرند، در اين بخش پذيرفته مي شوند.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mimsin.ParsiBlog.com/Posts/39/%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86+%d8%ac%d9%85%d8%a7%d8%b9%d8%aa+%d9%88+%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%ad%d9%84+%d9%86%d8%b4%d8%af%d9%87/" title="امامان جماعت و دغدغه هاي حل نشده" type="text/html" />
<author><name>ميم سين</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:mimsin.ParsiBlog.com/Posts/38/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87/</id>
<updated>Wed, 25 Jan 2012 13:19:00 GMT</updated>
<title type="text">دخترانه</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;زهرا دو روزه تب داره. ديروز پاشو کرده بود تو يه کفش که بابا ببرم دکتر، حالم خوب نيست، سرم درد مي&amp;zwnj;کنه، تب دارم.&lt;br /&gt;گفتم مامان بهت دوا و جوشونده ميده اگه خوب نشدي ميبرمت دکتر.&lt;br /&gt;همش مي گفت: خوب نمي شم. ببرم دکتر. پيشونيم درد ميکنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حتي وعده چيپس و شکلات هم فايده نداشت. گفتم: تو واقعا مريضي يا دلت واسه دکتر رفتن تنگ شده؟!&lt;br /&gt;اونم با صداقت گفت: دلم واسه دکتر تنگ شده. &lt;br /&gt;همه خنده&amp;zwnj;مون گرفت از صداقشتش. گفتم: باشه اگه حالت بهتر نشد مي برمت دکتر معاينه&amp;zwnj;ت کنه. اما شايد آمپول هم بنويسه ها!&lt;br /&gt;گفت: معاينه نه. آمپولم نه. اما ببرم دکتر!&lt;br /&gt;ديروز تبش افتاد. ولي ديشب دوباره بالا گرفت. نصفه شب مجبور شدم ببرمش درمونگاه. به مامانش گفتم شما نميخواد بيايين. خودم مي برمش.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دکتر غير از دارو براش آمپول هم نوشت. کلي باهاش صحبت کردم و سرش شيره ماليدم تا قبول کرد آمپول بزنه. درد داشت. کلي گريه کرد. حواسش رو پرت کردم به ستاره اي که تو قسمت جنوبي آسمون قم پيدا بود. گفتم ببين چقدر دوستت داره از بس دختر خوبي هستي! داره همه جا دنبالت مياد. چشمش تا دم خونه دنبال ستاره بود. ديگه گريه نمي کرد. ولي افتخار از چشمهاش مي باريد. از اين&amp;zwnj;که بهش اهميت دادم و نصف شب خودم تنها بردمش دکتر اونقدر خوشحال بود که نگو!&lt;br /&gt;با غرور ماجراي دکتر و آمپول و ستاره رو براي مامانش تعريف کرد و من همه&amp;zwnj;ش لذّت مي بردم از حرف زدنش!&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://mimsin.ParsiBlog.com/Posts/38/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87/" title="دخترانه" type="text/html" />
<author><name>ميم سين</name></author>
</entry>

</feed>
